ما تا 18 سالگي فکر ميکرديم مامان و بابا همديگه رو ميبوسن بعدش خدا جايزه بهشون بچه ميده... باجناقم ميگه:پسرش رو فرستاده مهد کودک..ظهر سر ميز ميگه:بابايي... مهرداد گفته شبا که مامان و بابات ميخوابن تو خودتو بزن به خواب و يواشکي برو ببينشون باهم يه کارايي ميکنن...راست ميگه؟؟ گفت:منم اصلا توجهي نکردم و گفتم...آره ...راست ميگه...شبا مامان و بابا يواشکي ميرن تو آشپزخانه چاي مي خورن... قسم مي خوره ميگه يه هفته هر شب بعد اينکه بچه مي رفت تو اتاقش يک ساعت با خانمش ميرفتن تو آشپزخونه و چاي و هل و هوله مي خوردن و جالب اينکه اين فسقلي يواشکي اونا رو ديد ميزده ...تا اينکه بالاخره باورش شده بود...عجب زمونه اي شده
موضوعات: مــطالـب طــــــنــــــز !
نويسنده :امیر
تاريخ: شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت: 12:27