آموزش های زندگی با امیر بندری
. . : : : : : بهترين بهترين ها : : : : : . .
خاطره 9 !!!!

يه بار تو خيابون، يه تاکسي پيکان عهد عتيق جلو پام ترمز زد
(از اگزوزش دود ميزد بيرون در حد پالايشگاه؛ سپر جلو و عقب نداشت؛ شيشه ها ترک خورده؛ تمام در و پيکرش ضربه خورده! خلاصه انگار از عمليات انتحاري نا موفق جون سالم به در برده باشه!)
در عقبو که باز کردم ديدم 4 نفر تو تاريکي به صورت کمپوت نشستن!
در جلو رو باز کردم ديدم يه نفر هم جلو نشسته! همين که خواستم از راننده بپرسم؛ ديگه چرا با اين وضعيت من
تظره که من سوار شم! با يه صداي خش دار و لحن داش مشتي گفت بپر بالا که دير شد! بعد به اين يارو که جلو نشسته بود گفت؛ داداش يه کم با من صميمي تر شو بذار اين آقا هم تنگ شما بشينه!
منم که ديدم تو اين يه ساعتي که تو خيابون علافم تنها تاکسيه که پيداش ميشه، و ميترسيدم که مجبور بشم پياده برم تا خونه... گفتم بي خيال و به هزار زور و زحمت خودمو چپوندم جلو! حالا مگه در بسته ميشد.
بگذريم...
وقتي ماشين شروع به حرکت کرد احساس ميکردم هر لحظه ممکنه همه چيز ماشين بريزه پايين. انگار سوار تراکتور داشتيم زمين شخم ميزديم.
نگاه کردم ديدم از دنده ي ماشين فقط يه ميله باقي مونده و راننده با لنگ يه چيزي شبيه سر دنده ساخته، و با اون دنده عوض ميکنه.
جاي آينه ي جلو راننده، يه آينه کوچيک حموم با بند آويزون کرده بود. تا اينجا ي کار خيلي خندم گرفته بود ولي همه جدي بودن... يه دفعه چشمم خورد به اين روکش خزهايي هست که رو داشبرد ميذارن (اسمشو نميدونم) ديدم يارو به جاي اون تيکه هاي پلاستيک که اينو نگه ميدارن، يه گوجه ي کوچيک گذاشته! ظاهر گوجه نشون ميداد که خيلي وقته اونجاس! آقا من هر لحظه ممکن بود از خنده منفجر بشم ولي بقيه همچنان کاملا جدي و ساکت...
حالا اصل موضوع!
از راديو يه مسابقه پخش ميشد که هر بار يه نفر زنگ ميزد و يه مسابقه ي ورزشي رو گزارش ميکرد و هرکي بهتر گزارش ميکرد بهش جايزه ميدادن!
گزارش هاي مردم با لهجه هاي مختلف و سوتي هاي زياد منو بيشتر قلقلک ميداد. که يه نفر زنگ زد و قرار شد کشتي رو گزارش کنه.
متن گزارش (با لهجه ي ترکي):
حالا خود حميد سوريان ميره براي زير دو خم پروين اعتصامي! حالا اينجا پروين اعتصامي رو خاک ميکنه. پروين اعتصامي قرص و محکم به تشک چسبيده! ولي حميد سوريان حالا اينجا بار انداز رو اجرا ميکنه...
گوينده ي راديو: آقا آقاي ... عزيزم! شما منظورتون فردين معصوميه؟
گزارشکر: بله بله ببخشيد فردين معصومي
ادامه ي گزارش: بله ... فردين معصومي تا اينجا خوب کار نکرده.. حالا خود پروين معصومي... ببخشيد فردين اعتصامي...
گوينده راديو: آقا فردين معصومي...
اينجا بود که ديگه گفتم آقا بي زحمت نگه دارين. پولو پرت کردم سمت راننده و کف آسفالت نشستم و يه ساعت خنديدم... چيزي که جالب بود اينه که مسافرا و راننده تو اين مدتي که پروين اعتصامي داشت فيتيله پيچ ميشد حتي لبخند هم نميزدن!



نويسنده :امیر
تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت: 17:49