ديشب خسته بودم وسط هال ولو شدم ، خوابم برد، نصف شبي يه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمياد و دارم خفه ميشم، جد و آبادم اومد جلو چشم!! افتادم به سرفه کردن و نفس نفس زدن، قشنگ اينقد سرفه کردم که بنفش شدم!
يکم که تونستم نفس بکشم تو اون تاريکي نگا بالا سرم کردم، ديدم بابام وايساده داره هر هر ميخنده!!همينجوري، مات و خواب زده پرسيدم چيه؟!؟ چي شده؟؟
با خنده و خيلي ريلکس گفت:هيچي نديدمت، پام رفت رو گردنت، بخواب بخواب!!! :|
موضوعات: مــطالـب طــــــنــــــز !
نويسنده :امیر
تاريخ: جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت: 21:37