آموزش های زندگی با امیر بندری
. . : : : : : بهترين بهترين ها : : : : : . .
خاطره 7 !!!!

ديشب خسته بودم وسط هال ولو شدم ، خوابم برد، نصف شبي يه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمياد و دارم خفه ميشم، جد و آبادم اومد جلو چشم!! افتادم به سرفه کردن و نفس نفس زدن، قشنگ اينقد سرفه کردم که بنفش شدم!
يکم که تونستم نفس بکشم تو اون تاريکي نگا بالا سرم کردم، ديدم بابام وايساده داره هر هر ميخنده!!همينجوري، مات و خواب زده پرسيدم چيه؟!؟ چي شده؟؟

با خنده و خيلي ريلکس گفت:هيچي نديدمت، پام رفت رو گردنت، بخواب بخواب!!! :|



نويسنده :امیر
تاريخ: جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت: 21:37