تو کوچه منتظر دوستم بودم تا از خونشون بياد بيرون ...
ديدم يه درِ آينه اي بزرگ جلومه ...
اول رفتم جلوش و موهام رو مرتب کردم و بعدش نميدونم چرا مرض گرفت منو توش برا خودم ادا در مياوردم ...
بعد از 2 دقيقه يه زنه در رو باز کرد و با خنده گفت:
خدا پدر مادرت رو واست نيگه داره که دلمون رو شاد کردي.
کل خانوماي داخل آرايشگاه رو از خنده پهن کردي رو زمين
موضوعات: مــطالـب طــــــنــــــز !
نويسنده :امیر
تاريخ: جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت: 21:24