آموزش های زندگی با امیر بندری
. . : : : : : بهترين بهترين ها : : : : : . .
خاطرات دوران دبیرستان

روز دانش آموز

خوب یکی دیگه از خاطرات دبیرستان !!! که من اصلا یادم نبود و آقا مهدی یادم انداخت
روز 13 آبان بود روز دانش آموز مارو برای جشن و شادی از این جور حرفا برده بودن سالن فوتسال جاتون خالی حسابی حالیدیم
ما هم خوشحال که چی درس حسابان اون روز رو پیجوندیم !!
خوب بریم سراغ ماجرا مارو بردن رو این صندلی تماشاچیا نشوندن که یه دفته یکی از بچه های باحال روزگار به اسم مهدی کسبی !!
آهنگ جام باشگاه های اروپارو زد بچه ها همه شارژ شدن همه با پاشون میزدن رو سکو که آهنگ زده شه
در همین حال بود که دخترا از اون طرف که روبه روی ما بودن !! شروع کردن به همکاری
همه رو جو گرفته بود سالن انگار ورزشگاه سَنسیرو بود ملت داشتن حال میکردن
بعد این اقا مهدی ما گفت بچه ها موج مکزیکی رو راه بندازید !!! ما هم که دربست در خدمت آقا مهدی بودیم
شروع کردیم به موج مکزیکی که بچه ها گفتن دخترا انجام نمیدن خراب میشه !!
ما هم بیخیال زدیم که موج رسید به دخترا در کمال ناباوری دخترا هم همکاری کردن !!! شده بود مثه ورزشگاه های خارجکی
اون روز تو ... بچه ها جشن بود فکر کنم نزدیک 253/6 تا شماره ردوبدل شد اینم بگم من و آقا مهدی اصلا اهل دختر بازی نیستیم
خلاصه آقا مهدی ما اون روز شاهکار کرد دمش گرم !!!
من تا حالا دخترارو به این هماهنگی و آدم حسابی ندیده بودم از همین جا دست تک تکشونو نمیبوسم چون نامحرمن !!!


خاطرات قهرمانی نه نائب قهرمانی !!

باز هم یک خاطره دیگه


این بار میخوام خاطرات نایب قهرمانی تیم ما رو تو جام رمضان مدرسه تعریف کنم

تو کلاس ما معمولا همه فوتبالشون بد بنود ! بچه ها یه تیم دادن بعد اسم چند نفر از جمله من نبود من تصمیم گرفتم خودم یه تیم معرفی کنم با چندتا دیگه از بچه ها مشورت کردم  اما اونا می کفتن نمیشه و حذف میشیم و از این جور حرفا منم گوشم بده کار نبود زدم اسم 7 نفرو انتخاب کردم همه هم با چرت و پرت گفتن قبول کردن !! بازی ها شروع شد نوبت بازی اول ما شد ما که کلاس سوم بودیم با کلاس اول مسابقه داشتیم بازی شروع شد جاتون خالی 8 خوردیم اما چون داور از کلاس ما بود 5 تا ثبت کرد اونام حساب گل ها از دستشون در رفته بود !!نفهمیدن بعد از بازی بچه ها داو بیدادشون در اومده بود من نمیدونستم بخندم یا گریه کنم !! بعد بازی بعدی شد بچه های اون کلاس سوم که سعودشون به مرحله بعدی قطعی شده بود در مقابل ما انصراف دادن ما هم از خدا خاسته الکی الکی 3 امتیاز گرفتیم
نوبت بازی سوم شد حالا با دوم تجربی داشتیم این تیم اون کلاس اولی که به ما 8 تا زده بودن رو سه به یک زده بود بازی که شروع دیدیم یکی از بازیکنای اصلی اونا نیست !! کلی روحیه گرفتیم !
بازی شروع شد این دفه دیگه واقعا جاتون خالی بود تیم داغون ما شگفتی ساز شد 13 بر صفر تیم اونا رو زدیم اگه بدونیم از رو مسخره بازی  چندتا دربازه خالی رو خراب کردیم نمیدونم تیم چی شده بود دوپینگ کرده بود چی بود خدا می دونه !!! بعد از روی تفاضل تیم ما اومد اول افتادیم با تیم دوم اون گروه که دوم ریاضی بود اول اون گروه هم تیم یک کلاس ما بود دیگه اومدیم نیمه نهایی !! بازی که شروع شد بام بوم 2 تا گل خوردیم حالا جالبی این بازی این بود که همه بچه های سوم و دوم دارن این بازی رو میبینن
بعد از چند دقیقه یکی از بچه ها معروف به بدن ساز یک گله لایی زد به اونا تیم ما به بازی برگشت دوباره بعد از چند دقیقه یکی دیگه از بچه ها به نام پیام
یکی دیگه از گل ها رو جبران کرد شدیم دو بر دو  تمام بچه های سوم داشتن مارو تشویق میکردن از جو شده بود مثه ورزشگاه آزادی !!
مدتی گذشت دوباره توپ افتاد دست پیام سانتر کرد رو گل اونا منم اصلا سر زدن خوب بلد نیستم بچه ها نا امید داشتن منو نگاه می کردن
من به یه عملیات جالب با سر یه گل لایی دیگه زدم نمیدونید چه خبر بود تمام بچه های سوم ریختن تو زمین همه ریختن رو من
اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید !! بازی شد سه بر دو به نفع ما تیم اونا دربازه بان اونا قاطی کرده بود داشت میرفت بزور نگرش داشتن !
تیم دوبازه اینگار دوپینگ کرده بود !! 3 تا دیگه تو همون چند دقیقه زدیم !! 6 بر 2 رفتیم فینال
اونکی فینالیست هم تیم یک کلاس ما شد تو ضربات پنالتی تیم کلاس سوم 2 رو زده بود
فردا رفتیم مدرسه دیدیم همه دارن از تیم ما صحبت میکنن همه ما هم حسابی احساس غرور کردیم !!!!!!!!
بچه ها همه میگفتم بابا امیر دمت گرم که تیم درست کردی .......!!
رسید فینال یک دربی حسابی دو تا تیم از یه کلاس !!!
ما اون بازی رو 7 بر 3 باختیم ولی خداوکیلی تعداد موقیت هایی که ما داشتیم اگه همه رو گل میکردیم !! قهرمان بودیم ولی حیف !
ولی اینم خودش کلی کار بود تیم داغون ما نائب قهرمان شد !!!
بچه ها همه میگفتم بابا امیر دمت گرم که تیم درست کردی .......!!

از همین جا از بازیکننان تیم
1- رضا جان دربازه بان تیم ممل لاف خودمون
2- حسن خان دودانگی
3- حسین شیخی که اگه نبود کا ما زار بود
3- پیام گل
4- سیامک علعلی که از دست شکنجه های دبیر فیزیک از دبیرستان ما فرار کرد
5-دی جی مهران بدنساز کلاس
6- خودم که از همه مهم تر هستم
7-شهریار عابدزاده

دیگه یادم نیست یادم اومد میام می نویسم

مهدی کسبی که یکی از بهترین دوستامه که پارسال خیلی دوست داشت  بیاد تو تیم اما نشد از همین جا ازش معذرت خواهی می کنم !! (اتحاد پرسپولیس)

 مهدی منو ببخش که ندیده میگرفتم ....... یه لحظه یاده ناصر عبدالهی افتادم یادش بخر !!!!!!


ورزشگاه گاو بازي فرهنگيان (خاطرات من)

ورزشگاه گاو بازي فرهنگيان (خاطرات من)


يکي از بهترين روزهاي دبيرستان ما از اين قرار بود
ما يه رفيق داريم به نام ممل لاف ( مشناسيدش ديگه " گاف ممل جون ) خيلي دعوايي يه نمي هيکلش بزرگه خلاصه
با بچه هاي ديگه قرار گذاشتيم من ميرم ميکشمش تو نماز خونه همه بگيريم بزنيــمش
رفتم گفتم ممل بيا بريم تو نمازخونه بشينيم هموا بيرون گرمه اونجا کولر روشنه اونم از بيچاره هم اومد همه بچه هاي
کلاس هم تو نمازخونه بودن مارفتيم تو ممل که اومد وسط همه ريختن سرش هي بزن
اين ممل ما وقتي وحشي ميشه ديگه هفت خان رستم جلودارش نيست اين گاو بازي هاي اسپانيا رو ديديد نمازخونه مدرسه ما
همونجوري شده بود اين ممل مثه گاو يکي يکي همرو پرت ميکرد اينور و اونور  يک سري از بچه ها که فرار کردن
يک سري که افقي از نماز خونه رفتن بيرون ما هم که تا آخرين قطره خون  با ممل جنگيديم ولي
من معمولا جاخالي ميدادم يا فرار ميکردم آخه اگه يکي از مشتاي ممل به من ميخورد من ميمردم !!!
بچه ها که دور شدن اين ممل به يکي از بچه ها گير دادن به نام حاج مرتضي
ممل حاج مرتضي رو گرفته بود داشت ميزد ما هم که داشتيم فرار ميکرديم که صحنه رو ديدم برگشتيم تا حاجي رو نجات بديم
حالا کسي جرات نميکرد بره جلو .... همه با هم با يه هماهنگي ريختيم رو ممل حاجي رو نجات داديم
همه با هم فرار کرديم ممل موندو نماز خونه نکته قابل توجه اين بود که ممل ککش هم نگزيد ولي ما کلي خسارت ديدم
 شوخي جالبي بود !! روي هم رفته شوخي شوخي آخه با دم ممل لاف هم شوخي !!!!! 


سه تا دیگه از خاطرات من


امروز يکي ديگه از خاطرات شيرين سال سوم دبيرستان مو ميخوام براتون بگم
زنگ آخر دوشنبه بود خسته بودم آخه زنگ آخر ادبيات داشتيم منم از ادبيات خوشم نميومد خوابم گرفته بود
زنگ خورد منم با بچه ها را افتاديم که بريم از طبقه دوم که کلاسمون بود اومديم پايين ديديم م2 نفر پايين دعوا گرفتن
مدير اومد داد ميزد " پسراي احمق بي شعور کاري نکنيد زنگ بزنم 118 بياد جمعتون کنه " اينو که گفت ما بلند زدم زير خنده
تا خونه همينجوري مي خنديدم !!
آخه بگو مجبوري !!


دست زدن آقاي مدير


بازم يکي از خاطرات شيرين سال سوم
يه روز که تو مدرسه بوديم برق مدرسه قطع بود موقع زنگ تفريح بود که ماشالا بچه ها زود ريختن بيرون
يه حدود بيست دقيقه اي بيرون بوديم که مدير اومد بيرون بريد سر کلاس وقت کلاسه کسي گوش نداد
شروع کرد به دست زدن همزمان مي گفت بريد کلاس کلاس ..
من و چنتا ديگه از بچه ها کنارش بوديم ما هم شروع کرديم به دست زدن پشت سر ما چنتا ديگه همينجوري زياد شديم
شايد باورتون نشه کل مدرسه داشتن دست ميزدن چه اونايي که تو حياط بودن چه اونايي که تو کلاس بودن
بعد که مدير به خودش اومد ماشالا هزار ماشالا مدير به اندازه 1000 تا بلند گو صداش بلند بود  داد زد مرض !!! همه زدن زير خنده
اونم به نوبع خودش جالب بود


اسم آقاي بندري که نيست !!! 


يکي ديگه از خاطرات سال سوم
روز شنبه اول صبح اومديم مدرسه زنگ صف خورد بازم مثه هميشه چرت و پرت هاي مدير !!!!
مدير که آقاي نظري باشن از هفته پيش بابت چيزي از بچه ها پول ميگرفت يک سري ندادن
سر صف گفت اسم اونايي که ندادن و ميخونم که آدم شن پولو وردارن بيارن
خلاصه شروع کرد به خوندن
چندتا رو خوند بعد گفت امير ... که نيست ( به این صورت رضا حسنی ، محمد علی زاده ، امیر بندری که نیست اسمش و ....
همه زدن زير خنده من نميدونم اسم من که تو ليست نبود چطورخوند
تو دبيرستان هم همه منو ميشناختن برگشتن منو ديدن خنديدن
آقاي نظري هم خودش خندش گرفته بود !! اينم از مراسم صبحگاهي ما 


راديو سر کلاس

راديو سر کلاس

سلام امروز مي خوام يکي ديگه از خاطرات سال سوم خودمو براتون بگم
ما بعد از ظهري بوديم از شانس بد ما بازي پيروزي بود بيشتر بچه هاي کلاس ما هم پرسپليسي
بودم جز سه چهار نفر ما هم سر کلاس هندسه بوديم دبير هندسه هم يکي از خر ترين دبيراي استان بود
الکي گير مي داد چرت و پرت مي گفت خلاصه همه سر کلاس داشتن راديو گوش مي دادن
يکي از بچه ها گوشي تي وي دار اورده بود ته کلاس دسته جمعي داشتن بازي رو مي ديدن
دبيرم داشت مثلا درس ميداد من من کناريم احسان داشتيم با هم با يه گوشي راديو گوش ميداديم من احساس کردم صداش کمه
منم گوشي رو برداشتم صداشو. زياد کنم که بدبختي گوشيم سوني اريکسون بود دستم خورد به مديا پليرش زد زير آواز
ما هم رديف اول نشسته بوديم منم گوشي رو انداختم روي صندلي خودم نشستم روش صداش در نياد
همه خندشون گرفته بود گوشي هم داشت زير ما آواز مي خوند همه مي دونستن اگه دبير بفهمه من بدبخت مي شم
همه با يه عمليات ضربتي صرو صدا کردن يکي سرفه زد يکي داد .. خلاصه منم سريع گوشي رو خاموش کردم ..
اون روز مردمو زنده شدم .
.
.
.
.
اخه بگو مجبورب سر کلاس راديو گوش کني اونم چي فوتبال
گور باباي هر چي تيمه فوتبال به جز پرسپليس !!! 


گاف ممل جون

امروز مي خوام يکي از گاف هاي خفن دوستم رو براتون تعريف کنم آقا ما يه دوست داريم پسر باحاليه اسمش رضا ولي بچه ها ممل لاف صداش مي کنن
يه روز داشتيم از مدرسه بر مي گشتيم که اين ممل مت گير داد به يه دختر نمي دونم چي شد که دختر شماره داد به ممل ما همه جا ديده بوديم پسرا شماره مي دن
نمي دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که اين دختره شماره داد به ممل خلاصه فرداي اون روز ممل اومد گفتيم ممل زنگ زدي گفت نه يکي از بچه ها
گفت الان بزن آقا اين ممل خر شماري دختر رو ذخيره کرده بود تو گوشيش بهد اومد زنگ بزنه دستش خورد رفت رو شماره مامانش بهد مامانش جواب داد
اينم گفت ببخشيد من اون پسرس هستم که ديروز شماره ازتوم گرفته بودم بعد رصا يه دفه سرخ شد برامون گفت زنگ زده به مامانش آقا ما کلي خنديديم
از اون روز به بعد سوژه شده بود حالا خدا عالمه که ممل رفت خونه چه اتفاقي افتاده از خسارات ناشي از اين عمل ممل گزارشي دريافت نکرديم
با تشکر تا خاطرات بعدي


خاطرات عربی

امروز مي خوام در مورد امتحانات مستمر درس شيرين عربي براتون خاطره بنويسم سال سوم دبيرستان که بوديم معلم عربيه خوبي داشتيم معمولا زياد امتحان مي گرفت وقتي 2 تا درس که داد گفت هفته بعد امتحان منم عربي اگر کل هفته مي خوندم بازم .... خلاسه نشستم تو خونه کلي فکر کردم  تا يه راه جديد کشف کنم نشستم يه کپي از روي قواعد و معني کلمات درس 1 و 2 زدم بردم سر جلسه اولش خوب بود تند تند مي نوشتم  تا رسيدم به اخرش که ديگه درجا مي زدم امتحان اول از ده نمره شدم هفت و نيم نوبت امتحان دومي شد درس 3 و 4 ديگه چون قواعد و کلمات زياد بودن نمي شد برگه ببري سر جلسه منم دل زدم به دريا رفتم سر جلسه کلي تقلبي کرديم و خنديدم منم ديدم سر جلسه شلوغ پلوغ شد با برگه زدم بيرون به طوري که آب از آب تکون نخورد بعد هفته ديگه معلم اومد سر کلاس برگه ها رد داد برگه من نبود
من گير دادم آقا من بيست مي شدم شما برگه منو گم کرديد حالا معلم مي دونس من عربيم چطوره کلي با معلم خنديديم فکر کنم فهميد بود ولي چيزي نگفت  من به معلم عربي گفته بودم همشهري هستيم اونم کلي هوامو داشت ... حالا خوبه اصلا همشهري نبوديم  امتحان سوم شد درس 5و6 دوباره رفتيم سر جلسه بازم طي عمليات رعد و برق من برگرو پيچوندم ولي ضايع بود رفتم تو کلاس به کمک بچه ها حل کرديم بعد من رفتم با يک ترفند انتحاري وارد دفتر شدم گذاشتم رو ميز معلما .. ديگه از بقيش خبر ندارم چطوري رسيد دست معلم ... اونم به خوبي نمره قبولي گرفتم نوبت امتحان درس 7 و 8 رسيد من با کلي خواهش و تمنا 2 تا برگه گرفتم از معلم بهد گفتم آقا من خودکار يادم رفته بيارم برم بيارم اونم گفت بدو بيار
منم برگه اضافه رو دادم يکي از بچه هاي اون کلاس گفتم حل کن بعد بيار بده من منم رفتم نشستم کنار معلم سر جلسه شروع کردم حرف زدن با معلم  دبير مي گفت امير بنويس منم بي خيال مي گفتم آقا من 5 دقيقه آخر مي خوام بترکونم  فعلا بزار راحت باشيم هي دبير مي گفت بنويس من مي گفتم بي خيال ولش کن تا دانش آموز اون کلاس برگه را داد به من ( معلم رفته بود عقب جلسه منم رديف اول بودم ) معلم اومد ديد کف کرده بود .. اين امتحانم در رفتيم
 نوبت امتحان آخر رسيد گفته بود امتحان آخري رو از يکي از امتحانات نهايي سال هاي پيش مي گيرم منم يه کتاب گرفته بودم که تمام سوالات با جواباشو داشت نشستم از همش اسکن گرفتم ريختم تو گوشيم بردم سر جلسه چه حالي داد عربي بيست رويايي که تا اون موقع بهش نرسيده بودم معلمم خودش مودونس که من 20 بگير نيستم هي تيکه مي نداخت امير ... دوپينگ کردي نامرد حالا ماجراهاي درس شيرين عربي رو مي نويسم فکر نکنيد بچه تنبلم نه من فقط تو درساي عربي و عربي و بازم عربي ضعيف بودم
به اميد ديدار تا خاطرات ديگر


خاطرات امتحان نهایی من " امیر بندری "

سلام به همه ي دوستاي خودم خوبين ؟
امروز تصميم گرفتم خاطرات امتحان نهايي سال سوم دبيرستان خودمو براتون تعريف کنم !!
ماجرا از اونجا شروع ميشه که من تو درس عربي خيلي ضعيفم ولي به جاش تو درس هاي رياضي خوبم چون سال سوم همه امتهانات نهايي برنامه امتحانات معمولا چند ماه بعد از شروع مدارس روي سايت اموزش پرورش مياد حالا اگر مدير باحالي داشته باشيد پرينت مي گيره بهتون ميده که خدا را شکر مدير ما ازون مدير باحالا بود ... خلاصه من همش تو فکر اين بودم که امتحان عربي چه کار کنم برنامه رو که مدير داد بهمون من
فقط دنبال عربي مي گشتم ببينم امتحان عربي درس چندميه که ديدم آخرين امتحانه کلي خوشحال شدم
ما که تو بندرعباس هستيم مدارس به دليل گرمي هوا حدود يک ماه زود تر از شهر هاي ديگه تموم مي شه ما هم تمام درس هاي کلاس رو تموم کرده بوديم مدير اومد گفت بچه ها شما ديگه از فردا نيايد مدرسه تا شروع امتحانات هم بشينيد حسابي بخونيد که امتحان نهايي بعد گفت راستي يه خبر خوب حوزه امتحانتون تو مدرسه
خودمونه ما هم کلي دادو بيداد کرديم
تا گذشت من رفتم خونه نشستم برنامه ريزي کردم که تو اين بيست روز چطوري درس بخونم بعد از کلي بحث و کلنجار با خودم برنامه درسي اينجوري شد از فرداي اون روز تا روز هفتم هيچي نخونم و فقط بشينم پاي کامپيوتر بعد هفته دوم بشينم درس هاي رياضي رو دوره کنم هفته آخر هم همش بشينم دين و زندگي بخونم اونايي که سوم و پاس کردن مي دونن که دين و زندگي سال سوم چه هيولاييه ....... اين بيست روزم گذشت
فردا قرار بود امتحان دين و زندگي بديم منم کلي ديني خونده بودم به طوري که تو اين دوازده سالي که مدرسه مي رفتن اين همه ديني نخونده بودم ... فردا راهي مدرسه شدم وقتي داشتم از سطح شهر رد مي شدم همه کتاب دين و زندگي دستشون گرفته بودن منم که اينارو ميديدم بيشتر استرسم بيشتر مي شد ! رفتيم تو مدرسه مدير اومد کلي
برامون روضه حوند رفتيم سر کلاس نشستيم من دوباره رفتم تو نخ عربي کل جلسه رو چک کردم ديدم فضا براي تقلبي آمادس امتحان شروع شد منم با توجه به خر خونيم نشستم داستان سرهم کردم آخرشم جاي 2 تا سوالو جا به جا نوشتم
امتحان تموم شد رفتيم خونه فردا امتحان جبر داشتيم جبرم خوب بود زياد نخوندم ولي 3 تا سوال زياد بود حال نداشتم حفظ کنم تو يه برگه نوشتم بردم سر جلشه .. شانس به اين مي گن هر سه تاش اومد منم نوشتم بعد امتحان کبکم ديجيتال مي خوند بچه ها اومدن گقتن خوشحالي چته منم ماجراي برگه رو براشون تعريف کردم
نمي دونيد با اين حرکت من چه انقلابي صورت گرفت از امتحان بعدي هر کي سه چهار تا برگه پر ميکرد مياورد سر جلسه .. امتحانا هي رد ميشد امتحان عربي نزديک تر ميشد منم به بدبختيه خودم نزديکتر مي شدم
امتحان زبان فارسي که کلا خنده بازار بود معلم زبان فارسي سال دوم اومد سر کلاس به طور کل آدمه گيجي بود يک سري بچه هاي ته کلاس صداش ميزدن ميرفت عقب بچه هاي جلو تقلبي مي کردن بعد نوبت عقبي ها ميشد جلويي ها صداش ميزدن عقبي ها تقلبي مي کردن زبان فارسي هم به خير و خوشي تموم شد
نوبت حسابان رسيد درس جالب و شيرين من تقريبا اماده بودم که بترکونم امتحان شروع شد خود معلم حسابان اومد سر کلاس زياد کارمون نداشت حسابي حال کرديم مخصوصا من آخه جلسه اخر کلاس دبير داشت رو تخته مثال حل مي کرد يکي از بچه ها از ته کلاس ادعاي دبير رو در اورد دبير برگشت گفت کي بود کسي چيزي نگفت دوباره پرسيد کسي چيزي نگفت گفت بگيد کي بود يا مستمر همه صفر ميشه بازم کسي چيزي نگفت برگشت گفت
خودتون خواستيد الان مستمر هايي که بهتون داده بودم مي خونم بعد همه صفر مي شيد ليست در آورد شرو به خوندن کرد رسيد به من گفت 20 من کلي حال کردم بهد فهميدم به لطف بچه ها الان مي خواد صفر بشه يه دفه جو گير شدم بلند شدم گفتم
آقا من بودم به من فقط صفر بديد دبير گفت آقاي ..... شما فقط يه دروغ گوييد بشين بعد که از کلاس رفت بيرون کلي مورد حمايت دانش آموزان قرار گرفتم از همون اول فهميد کي بود آخه به مستمر هاي بيشتر بچه ها دست نزد به جز چند نفر ته کلاسي ها
بي خيال برگرديم سر امتحان خودمون
نوبت امتحان فيزيک شد تو هر کلاس 4 رديف صندلي بود بعد راحت ميشد برگه جا به جا کرد دور تا دور منم شيش تا ادم يکي بدبخت تر از ديگري بود بهشون گفتم امتحان فيزيکتون با من ولي عربي من با شما
اون روز يه مراقب باحال اومد سر کلاس ما منم سري فيزيک و جواب دادم .. يکي يکي برگه بچه ها رو مي گرفتم براشون از رو برگه خودم کپي مي کرم يه دفه ديدم مراقب داره مياد طرفه من منم گفتم بدبخت شدم آخه علاوه بر برگه خودم 2 تا ديگه برگه تو دستم بود يعني سه تا برگه سوال دست من بود اومد
گفت شماره...... تو چرا چندتا سوال دستته منم که حرفي نمي تونستم بزنم ديدم برگه ها برداشت گفت اينا مال کيه کناريام گفتم مال ما برگشت گفت بابا اينقدر ضايع تقلبي نکنيد .. با گفتم اين حرف بچه ها شير شدن شروع کردن به مشورتي جواب دادن
فيزيکم رفت نوبت زبان شد رفتيم سر کلاس ديدم به به 4 تا رديف شده 3 تا من بازم رفتم تو فاز عربي بي خيال زبانم رفت . . نوبت هندسه شد با توجه به انقلاب صورت گرفته هر کي چنتا برگه پر کرده بود با خودش آورده بود بعد که رفتين سر جلسه ديدم از بخت بد ما تمام مراقبا عوض شدن 4 تا ادم.... اومدن شدن مراقب سر کلاس ما هم يه آدم اومد که با خودش درگير بود
امتحان شروع شد بعد نيم ساعت ديدم پويا کناريم داره از روي برگه اي که اورده بود کپي برداري مي کنه منم خندم گرفته بود اونم همه رو نوشت برگه تقلبي رو گزاشت زير برگش بعد که اومد بره صفحه 2 سولات برگه تقلبيه افتاد رو زمين مراقبم ديد ولي هيچي نگفت بلند شد داشت ميومد طرف پويا که يه دفه يکي در زد برگشت منم گفتم پويا برگه تقلبي رو وردار نابودش کن که الان بياد براي تو مياد
اونم بعد که صحبتش تموم شد صاف اومد بالا سر پويا گفت بلند شو بعد حسابي حسابي پويا رو گشت هيچي پيدا نکرد.. خطر از بيخ گوش پويا گذشت اخه مي دونيد که تو امتحان نهايي اگر کسي تقلب کنه اون امتحان و تمام امتحان هاي قبل از اونو صفر مي شه
خوب نوبتي هم باشه نوبت امتحان عربيه رفتم خونه به خودم گفتم عربيم مثله درساي ديگست مي شينم مي خونم ... منم کلي خونم که شب خواب عربي ميديدم از دست عربي شب خوابم نبرد
صبح شد رفتيم سر جلسه گفتم بچه الوعده وفا حالا نوبت شماست بايد عربي منو قبول کنيد بعد که نشستيم يه مراقب قريبه اومد سر جلسه برگه ها رو توضيع کرد منم سوالارو که ديدم برق از سرم بريد
اول به خودم گفتم تقلبي نمي کنم خودم همه رو جواب ميدم نشستم از اوا تا آخر هرچي بلد بودم نوشتم بعد شروع کردم به شمردن بارم سوالاتي که جواب داده بودم واي واي همش مي شد 4.۷۵ اونم با غلط ها ديگه نا اميد نشسته بودم با خودم ميگفتم سلام شهريور سلام بر تجديدي سلام... آخه تقريبا هيچ راهي براي تقلبي نبود (مراقب غريبه فاصله زياد ) بعد از گذشت يک ساعت از شروع جلسه
ديدم صدايي دلنشين به من رسيد درسته صدايي نبود جز صداي بدنساز کلاس (چون هيکلش رو فرم بود بهش مي گفتيم بدنساز ) اون مي دونس من عربي بلد نيستم گفت من برگمو ميدم پشت سريم اون ميده به پشت سريه تو بعد اونم برگه رو ميده به تو آخه من رديف يکي مونده به آخر بودم و پشت سري ما رديف آخر بود
بعد اميد در من زنده شد ! بدنساز کلاس برگشو داد پشت سريش که بده به بعدي حالا اون نشسته داره خودش مي نويسه بعد از کلي دادو بيداد داد به پشت سري من ..! حالا بدبختي پشت سري من شروع کرد به نوشتن براي خودش من ديگه داشتم قاطي ميکردم که برگه رسيد به دست من فقط 5 دقيقه به اخر جلسه مونده بود من سري کپي برداري کردم ... بعد که از جلسه اومديم بيرون تو عمرم اين قدر خوشحال نبودم
بعد که کارنامه اوليه رو گرفتم دنبال عربي مي گشتم که ديدم که ديدم با نمره 10.۷۵ قبول شدم


نتيجه گيري کلي بچه هاي عزيز بشينيد درس بخونيد تقلبي بده زشته فکر درس باشيد هندونه آبه



نويسنده :امیر
تاريخ: چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 12:34